سايت در حال لود شدن است
... لطفا کمي صبر کنيد
شما هم بخوانيد

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
آنقدر آه كشيدم
نبود همره من كسي
توي دريا گمشده بودم
نبود مرا همنفسي
من و قايق شكسته اي يار شديم
همره و دلدار شديم
خسته و گرفتار شديم
دريا برامون شده بود قفسي
تو آسمون خورشيد نبود
ماه ، ستاره و مرغ نبود
قصه من راز نبود
اما ، نبود فريادرسي
گرچه روياي من گمشده بود
درياي من خشك شده بود
قايقم به گل نشسته بود
اما، دل بود در هوسي
دلداه اي حصرت نصيب بودم همي
غافل از طعن دشنه يار بودم همي
من كه نداشتم جز گناه بي پناهي
غريق منت تكيه گاهم بودم همي
آنقدر آه كشيدم
نبود همره من كسي
توي دريا گمشده بودم
نبود مرا همنفسي
قايق منو رها كرده بود
منو از خود جدا كرده بود
توي درياي خشك غصه
خود تك و تنها رفته بود
عفيفه
نويسنده عفیفه در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت

تو که عشق را ندیدی ،
تو که به مقصود نرسیدی،
تو که به امید رسیدن،
همه سختی ها را کشیدی .
تو که راه نور را دیدی ،
تو که نور محبت پاشیدی ،
تو که طعم غربت را ،
چو درخت بی پناهی نچشیدی .
چه آرامست این دل !
که به حسرت داده این دل !
من و تو مانده در راه ،
تو به یغما بردی این دل .
دیوانه و مست تو بودم ،
گل و گلشن وجودم ،
تویی معنای حیاتم ،
تمامی هست و بودم .
من و شب و ناله و آهی ،
من و این بی پناهی ،
تو بالین رنج و محنت ،
میریزیم اشک روسیاهی .
تو بیا غمخوارم شو ،
انیس و مونس جانم شو ،
که خسته ام از تنهایی ،
تو بیا همزبانم شو .
چه زیباست زندگانی!
چه زیباست مهربانی!
حرفهای تو با من،
چه نوشین است همزبانی!
تو شیدای من باش،
همه جان من باش،
پس از این همه تنهایی،
تو تکیه گاه من باش.
عفیفه

نويسنده عفیفه در جمعه دهم شهریور 1385 ساعت 14:39 موضوع | لینک ثابت
تو گوشه دلم میشنوم هرم صداشو
اونی که کرده دلم ، خیلی هواشو
به شب سیاهم اگه نتابه خورشید نگاهش
کویر ی میشه دلم بی حضورنگاهش
وای اگه نیاد اونی که بهار دلای بی تابه
اونی که با اسمش به باغ ، شکوفه میاره
اونی که آخرین گلبرگ انتظاره
آخ
چشمام واسه اش مثل بارون میباره
بیا
تو بیا که من خسته ام
ز جهان گسسته ام
تو بیا که آرزوی لحظه مرگ منی
تو مهتاب شبهای غمبار منی
نا امیدی ها را همه پس میزنی
تو ای طلوع صبح باورم
اگه نیای تو با سپیده دم
تو گلوم فریادم میشکنه
نا امیدی به قلبم در میزنه
وای از اون روزی که فریادم بشکنه
بارون غم تو ، شیشه مهرمنو میشکنه
رنگ عشق باز از چهره من پر میزنه
باز
فریاد میزنم
دست منو بگیر
این منم
در عشق دیدن روی تو ، اسیر
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عفیفه
تقدیم به امام زمان ( عج )
نويسنده عفیفه در دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 20:19 موضوع | لینک ثابت
ناله ام عشق درون افشا کند وای
از این دل که مرا رسوا کند
اشک و آه و ناله و زاری و درد
هست سر عشق و این سودا که کرد
عاشق مسکین چه دارد غیر آه
یا ندارد آه هم در سینه راه؟![]()
![]()
نويسنده عفیفه در پنجشنبه دوم شهریور 1385 ساعت 13:46 موضوع | لینک ثابت
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند :
بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟
خداوند گفت :
غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش
تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهائیست ببین
مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشائیست مرا در
اوج می خواهی تماشا کن ،تماشا کن دروغین بودمت
دیروز ،مرا امروز حاشا کن در این دنیا که حتی ابر
هم نمی گرید به حال ما همه از من گریزانند تو هم
بگذر از این تنها
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق آن نيست که يکدل به
صد يار دهي عشق آن است که صد دل به يک يار دهي
نويسنده عفیفه در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 ساعت 21:29 موضوع | لینک ثابت
عشق رقصی است با ضرب آهنگی متفاوت
و توان باز ایستادن از رقصم نیست
و به بالاترین قله دست یافته ام
چرا که عشق ،
عشق به سراغم آمده است
کریس دی برگ
(( و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب میکند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگیها برد ،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوش داروی اندوه؟
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش))
سهراب سپهری ![]()
نويسنده عفیفه در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 17:51 موضوع | لینک ثابت

بیا تا زمیان فاصله ها برداریم .
کینه ، نفرت و بیزاری از دل بزداییم .
پرنده ای باشیم و از کوچه باغهای یاد بگذریم .
شکوفه ای باشیم و بر درختی تهی از بار بپیوندیم .
غنچه وار بر مرکب عشق ساقه ها
سواره به باغ نسترن برسیم .
در میان دستهای هم گم شویم و محبت را حس کنیم .
بیا تا به کبوتران پیغام ، پیغامی دهیم و در آن
به بنفشه
نسیم
باد مست
گلهای دشت
به عندلیب غمسرا
به شمع جانباخته
به پروانه بال و پر سوخته سلامی دهیم و
آنها را نیز از اسرار خود با خبر کنیم .
تا دنیای کوچک پنهان قلبمان را
سرشار از سرمستی
شور ، شوق و محبت کنیم .
بیا تا ابگینه های شکسته را پیوندی دگر بزنیم و
همچو کوه استوار اراده بمانیم و همچو رود خروشان
در میان دشتهای صلح و صفا روانه شویم و
به باغهای افکار کودکانه امان رونقی دیگر دهیم
تا سردی پاییز از روحهای فسرده مان برداشته شود و
شعله های نیاز ،
نیاز عشق و مهر ،
در وجودمان رخنه كند .
شعر از : عفیفه
نويسنده عفیفه در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت 1:8 موضوع | لینک ثابت
تو به پاکی گلی ، ساده دلی ، یه رازی
تو برای پر تنهایی من پروازی
تو برای قلب تنهایم یه بغل آرامشی
میونه خلوته شبهام تو مثل نیایشی
تو همه دار و ندارم ، اعتبارم ، اختیارم
تو چنان به پام نشستی که آسان باور ندارم
من یه تنهام ، یه رسوام ، من همینم من همینم
به چشمات سوگند عزیزم
من همون عاشقترین روی زمینم
نويسنده عفیفه در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 ساعت 14:5 موضوع | لینک ثابت
ساده است دوست داشتن
ساده است عاشق شدن
ساده است انتظار کشیدن
ساده نیست دل نگهداشتن
و معشوق را اسیر خود کردن
عفیفه
نويسنده عفیفه در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 22:4 موضوع | لینک ثابت
من تو را می شناختم.
از پشت پرچین نگاه غمبارم ،
بارها می دیدمت.
می دیدمت پارو میزدی و
دریای محبتم را مواج میکردی.
من با تو در دنیای خیالاتم،
قصری ساختم،
تو شاه آن بودی و من
قصه گوی یک شب و هزار شب افسانه ای.
تو در مجمر عشق ما عود می ریختی و
من در گوش تو افسانه ها می خواندم،
افسانه های عشق.
من تو را می خواندم.
من تو را میخواستم.
تو شاه پریان قصه های من،
تو آهوی رمیده آرزوهای من بودی .
تو لذت بیکران امید من بودی .
تو خواسته من بودی .
و من تو را میخواستم .
سالها با خود شعر گفتم همی ،
قصه های تو را گفتم همی ،
عاشق تو شدم همی ،
ولی تو در کنارم نبودی .
من تو را میخواستم ،
همرازم شوی ،
ماه شبهای مهتابم شوی،
همسازم شوی ،
یارم شوی .
من تو را میخواستم
تا مرا همچو پری در دستان خود بگیری و
مرا همچو نسیم با خود ببری .
من پی تو بودم سالها ،
عاشق تو بودم سالها ،
در رویاهایم تو بودی سالها ،
ولی
تو نبودی ،
عاشقم نبودی ،
کنارم نبودی ،
دنیای من تو بودی .
من تو را میخواستم .
پی تو بودم و
حالا
عشق سالها رسوایی من،
با من بمان ،
تا بی کران
با من باش .
تو را می خواهم همچون گل در سبد یاس ،
عطرآگین کنی صفای قلبم را.
وحالا
من تو را میخواهم .
نويسنده عفیفه در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 17:22 موضوع | لینک ثابت
شب است و
ستاره ها به زیبایی یکدیگر حسد می برند و
خود را همچو زنان روسپی آرایش کردند
ماه در آسمان حضور دارد و به شاگردانش درس خودنمایی می دهد
همه هستند جز خورشید.
من می دانم او خواهد آمد
او با سرافرازی خواهد رسید و من با حضورش
شعاعهای نور درو خواهم کرد.
ماه با آمدن او پنهان خواهد شد و
چهره بی مثالش را خواهد پوشاند.
میدانم صبح خواهد شد و من به باغ خواهم رفت .
زیر کاجهای بلند ، زیر سروهای تنومند ،
دستهای خشکیده خود را خواهم کاشت تا سبز شوند و
گل دهند
با طراوت خودخاطر پرپر گشته كودكي ام را
عطري تازه دهد
گل ياس خواهم كاشت
تا با آن باغ را پر از گل محبوبه كنم
و شب هنگام ، وقت خواب گلها
ياسها نااميدانه به خواب خواهند رفت
و من ميدانم صبح خواهد شد وگل اميد خواهد رست
در باغچه حسرت گلهاي پرپرشده كودكي ام را
جمع آوري خواهم كرد و در طاقچه عادت زندگي
آن را به رسم يادبود خواهم نهاد
در آيينه دل به تماشاي همه گذشته هاي دوست داشتني ام
خواهم ايستاد و از فرط پشيماني خواهم گريست
و من ميدانم صبح خواهد شد و
غبار و شبنمهاي روي آيينه زدوده خواهد شد
به حياط خواهم رفت
آسمان از سفر بازگشته
چمدان ارمغان خود را باز خواهد كرد
ابرها را فرش خواهد كرد
و باران خواهد باريد
زير باران خواهم رفت
و با همه وجود باراني خواهم شد
تا با قطره قطره خود به دريا روم و در دل صدفي
جاي گيرم و مرواريد شوم
وبا وجودخود هميشه به ياد گوهر دست نخورده خود خواهم ماند و
بر انگشتري زيباي پادشاهي خواهم نشست و
بر سر همه جواهرات سروري خواهم كرد وبه هنگام شب به ستاره هاي آسمان چشمك خواهم زد
تا ماه به مهماني آمده
از شرم سرخ گونه شود و زيركانه بخندد
تا الماسهاي درخشان پرده نيلي آسمان مغرورانه
چشم از ماه بردارند و خيره به من بنگرند
و قلب من تنها به ياد يگانه ستاره آسمان مي تپد
و من مي دانم صبح خواهد شد و
ستاره من به خانه ما سرك خواهد كشيد
زير پهنه آبي آسمان هم آغوش آفتاب خواهم شد و
گرماي وجودش را به دست خواهم آورد
از اين هم آغوشي لذت خواهم برد
و تا نهايت با او خواهم نشست
تا زمانيكه دست آسمان آن را ترور كند و
تاريكي اريكه سلطه را تسخير كند
و من ميدانم صبح خواهد شد و
آفتاب من بار ديگر طلوع خواهد كرد
عفيفه
نويسنده عفیفه در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 ساعت 19:53 موضوع | لینک ثابت
اگر ابر بودي به انتظار اشکت مي نشستم،
اگر مهر بودي در پرتو ات خود را گرم مي کردم،
اگر باد بودي چون برگ خزان خود را بدستت مي سپردم،
اگر خدا بودي به تو ايمان مي آوردم تا بداني دوستت دارم
نويسنده عفیفه در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت 19:11 موضوع | لینک ثابت
دوست داشتن بدون امید باز هم یک خوشبختی است خوشبختی آن است که ما مالکه آن نباشیم بلکه او مالک ما باشد روزها خوب و بد نیستند بلکه این ما هستیم که به آنها لقب میدهیم یا شرایط شانس و روزگار به روزهایمان لقب میدهند محبت را باید از ماهی آموخت که اگر از آب جداش کنی میمیرد اگر میخواهید صادقانه شما را دوست داشته باشنداول شما پیش قدم شوید دوستان شما آینه رفتار شمایند
نويسنده عفیفه در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 ساعت 1:13 موضوع | لینک ثابت
در نگنجد عشق در گفت و شنید عشق دریایی است قعرش ناپدید
هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گر چه تفسیر زبان روشنگرست لیک عشق بی زبان روشنترست
خود قلم اندر نوشتن می شتافت چون بعشق آمد قلم در هود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق وعاشقی هم عشق گفت
عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علتها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست
حضرت ملای رومی
نويسنده عفیفه در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 ساعت 20:20 موضوع | لینک ثابت
چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي ، حس کني هنوزم دوسش داري چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده
نويسنده عفیفه در شنبه دوازدهم فروردین 1385 ساعت 15:49 موضوع | لینک ثابت
خاطرات عمر شیرین مرا یادبود عشق دیرین مرا در سکوت بی سرانجام بیایان آتشی از استخوانم برفروزان در میان بوته های خشک بی جان در غبار آسمانگرد بیابان شعرهایم را بسوزان برگ برگ خاطراتم را بسوزان تا نماند قصه ای از آشنایی تا شود خاموش فریاد جدایی تا نماند دیگر از نم یادگاری در خزانی یا بهاری شعرهایم را بسوزان برگ برگ خاطراتم را بسوزان
نويسنده عفیفه در شنبه دوازدهم فروردین 1385 ساعت 3:47 موضوع | لینک ثابت
من از اون آسمون آبی میخوام من از اون شبهای مهتابی میخوام دلم از خاطره های بد جدا من از اون وقتای بی تابی میخوام من میخوام یه دسته گل به آب بدم آرزوهامو به یک حباب بدم سیبی از شاخه حسرت بچینم بندازم رو آسمونو تاب بدم گل ایوونه بهاره دل من یه بیابون لاله زاره دل من مثل یه دسته گل اقاقیا دلم آواز میکنه بیا بیا تو میری پشت علفها گم میشی من میمونم و گل اقاقیا گل ایوونه بهاره دل من یه بیابون لاله زاره دل من
نويسنده عفیفه در جمعه یازدهم فروردین 1385 ساعت 0:53 موضوع | لینک ثابت
توی یک جنگل تن خیس کبود یه پرنده آشیونه ساخته بود خون داغ عشق خورشید تو سرش جنگل بزرگ خورشید رو پرش تو هوای آفتابی رو درختا میپرید تنشو به جنگل روشن خورشید میکشید تا یه روز ابرای سنگین اومدند دنیای قشنگشو به هم زدند هر چی صبر کرد آسمون آبی نشد ابرا موندند هوا آفتابی نشد بس که خورشیدشو تو زندون سرد ابرا دید یه دفعه دیوونه شد از تو جنگل پر کشید زندگی شو توی جنگل جا گذاشت رفت و رفت ابرا رو زیر پا گذاشت رفت و عاقبت به خورشیدش رسید اما خورشید به تنش آتیش کشید اگر خورشید یکی تو آسمونه مرغ عاشق رو زمین فراوونه روزی یکی به بالا چشم میدوزه میره با اینکه میدونه میسوزه من همون پرنده ام که یه روز خورشیدو دید اسم من یه قصه شد این قصه رو دنیا شنی...............................................................................د
نويسنده عفیفه در پنجشنبه دهم فروردین 1385 ساعت 2:17 موضوع | لینک ثابت
من تو را میخواستم سالها
میخواستمت تا همچو گل در سبد یاس صفای قلبم را عطر آگین کنی
من تو را میشناختم
از پشت پرچین نگاه غمبارم ، بارها دیده بودمت
میدیمت پارو میزدی و دریای محبتم را مواج میکردی
من با تو در دنیای خیالاتم ، قصری میساختم
تو شاه بودی و من قصه گوی هزار و یک شب افسانه ای
تو در مجمر عشق ما عود میریختی و من در گوش تو افسانه ها میخواندم
من تو را میخواندم
من تو را میخواستم
تو شاه پریان قصه های من
تو آهوی رمیده آرزوهای من بودی
تو لذت بیکران ، امید من بودی
تو خواسته من بودی سالها
من تورا میخواستم سالها
پی تو می گشتم سالها
سالهاست به خود شعر گفتم همی
قصه تو را میگفتم همی
عاشق تو بودم همی
ولی تو در کنارم نبودی
من تو را میخواستم ، همرازم شوی
قصه گوی شبهای مهتابم شوی
همسازم شوی
یارم شوی
ماهم شوی
من تورا میخواستم تا مرا چون پری در دستان خود بگیری
مرا همچون نسیم با خود به دوردستها ببری
من پی تو بودم سالها
عاشق تو بودم سالها
من تورا میخواستم سالها
رویاهایم تو بودی سالها
لیک
تو نبودی
عاشقم نبودی
کنارم نبودی
دنیایم تو بودی
من تورا میخواستم سالها
پی تو بودم
و حالا عشق سالها رسوایی من ؛
با من بمان
سالها
یا تا بیکران
(( بامن باش ))
عفيفه
نويسنده عفیفه در سه شنبه هشتم فروردین 1385 ساعت 1:21 موضوع | لینک ثابت
مهربان ، مثل بارانی
بی نهایت ، مثل آسمانی
بیکران ، مثل دریائی
دلنشین ، مثل یک ترانه ایی
لطیف ، مثل بهاری
اما
در وفا
مثل غروب میمونی
ساده است ،
ساده است عاشق شدن
ساده است انتظار کشیدن
و
در خلوت سکوت نگاهی محو شدن
اما
ساده نیست
دل نگهداشتن و معشوق را اسیر خود کردن
نويسنده عفیفه در سه شنبه هشتم فروردین 1385 ساعت 1:16 موضوع | لینک ثابت
ضربان قلبت نمیدانم شاید نفسهای مرا میشمارد
قلب تو شاید کلبه من شود ، شاید کلبه من باشد
من قلب تو را با تکه تکه فلب خود آذین میکنم
در آستانه قلب تو سجده میکنم
میخواهم آرام سر بر سینه ات بگذارم
میخواهم صدای طپش قلبت مرا به خوابی آرام و رویائی فرو برد
و با نگاهت در سکوتی لغزان غوطه ور شوم
ولی اگر چنین شود و قلب کوچک تو کلبه من شود ......
آری
میخواهمت
میخواهمت با دلم
نويسنده عفیفه در دوشنبه هفتم فروردین 1385 ساعت 21:2 موضوع | لینک ثابت
ای کاش !
ای کاش تا ابد آهی نبود
که از خیزش آن سوختن سامانی نبود.
سوزش قلب از سر دردها
یا از محنت درد بی پدرها
غم فریاد بی مادرها
یا از شور بر باد رفتن مادیاتها
سازش و سوختن هردو نانکوست
زجه زدن از بهر مردن یک دوست
ای کاش !
مردن معنا نداشت
یا اگر داشت
هرگز بها نداشت.
ای کاش !
با بی غمی به بالین رفتن
خوابیدن و آسوده خاطر گشتن
اسوده از مال و منال این بیت
این دیار فانی بی قید
ای کاش !
مهر کس نمی افتاد در دلم
تا که درد و غم نمیگشت حاصلم
ای کاش !
(( کاشکیها نبود ))
عفیفه
افسون نگاه
نمیدانم
چه میدانم
از نهیب دو نگاه
عشق تو لبریز وجودم گشت
با تو باشم
یا نباشم!؟
رفیق نیمه راهت باشم !؟
وسوسه ای در دلم برانگیخت از شور نگاه دو چشمت.
افسون نگاهت را نمیفهمم ....!
به چه مانند کنم برق دو چشم زیبایت را؟
سحری در دلم آویخت
جادوی تو شدم
با تو شدم
در چشمان تو ماندم تا سحرگاه
بیدار ماندم
تشنه ماندم
تا تجدید دیدارها
آرزو
ای با دل من آشنا
ای با طپش های قلب من هم صدا
ای عشق ای درخت پر ثمر
در هر مکان سایه گستر
دو چشم روشن من نثار تو
نثار محبتهای بیکران تو
تنها امید من توفیق توست
آرزوی من خوشبختی توست
عفیفه
نويسنده عفیفه در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 ساعت 17:34 موضوع | لینک ثابت
نیلوفر تنها
چه گویم ؟
از که گویم ؟
ز غم دل با که گویم ؟
چگونه گویم که اسیر غم گشته ام ؟
تا صبح نالیده ام ، همدم شب گشته ام؟
حیران و درمانده
از خواب گریزنده
تا صبح با خدای خود چه رازها گفته ام
چه دعاهایی کرده ام؟
و منم اینجا ( نیلوفر تنها )
به گل در مردابی شکفته
امیدم به نگاهی ز رهگذری بسته
در این تاریکی شب
در این سکوت جانفرسا
نگاهم فراتر از نی های این شوره زار
به میان پهنه نیلی آسمان
به آن پولک درشت سفید درخشان ، بسته.
داده بود به من مژده صبا
رسیدن سپیده دمان
آورده بود خبر
نسیم زمهمانی یک عزیز
آرامش یافت ز آن مژده
صدف بلورین جان
باید به کاشانه ام آب و جارویی بزنم.
خود را ز آلودگی
زین مرداب رها کنم .
عزیزی در راه است .
همره سپیده
خورشید به مهمانی بالای این مرداب اطراق خواهد کرد و
مرا از این نا امیدی آزاد خواهد ساخت.
طلوع خواهد کرد و شعاعهای درو کرده خود را
برای من گمنام
به ارمغان خواهد آورد.
عفیفه
نويسنده عفیفه در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت
آتشی بود و فسرد! ![]()
رشته ای بود و گسست! ![]()
دل چو از بند تو رست !![]()
جام جادویی اندوه شکست!
آمدم تا بتو آویزم!![]()
لیک دیدم که تو آن شاخه ی بی برگی!![]()
لیک دیدم که تو بر چهره ی امیدم ! ![]()
خنده ی مرگی! ![]()
وه چه شیرینست!![]()
بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود ! ![]()
پای کوبیدن!![]()
وه چه شیرینست!![]()
از تو ای بوسه ی سوزنده ی مرگ آور!![]()
چشم پوشیدن! ![]()
وه چه شیرینست! ![]()
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن!![]()
در بروی غم دل بستن! ![]()
که بهشت اینجاست! ![]()
بخدا سایه ی ابر و لب کشت اینجاست!![]()
تو همان به که نیندیشی ![]()
بمن و درد روان سوزم! ![]()
که من از درد نیاسایم! ![]()
که من از شعله نیفروزم! ![]()
نويسنده عفیفه در سه شنبه سیزدهم دی 1384 ساعت 20:45 موضوع | لینک ثابت